محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6730

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « از اين درگذر ، به من بگوى دين تو چيست ؟ » گفتم : « پسرم ، مگر مرا نمىشناسى ؟ » گفت : « چگونه ترا نشناسم ؟ » گفتم : « تو كه مرا مىشناسى و دين مرا مىدانى پس چرا از دين من مىپرسى ؟ » گفت : « همه آنچه ما بر آن بوديم باطل است و دين درست آنست كه ما كنون بر آن هستيم . » من اين را بزرگ شمردم و از وى به شگفتى شدم . وقتى مرا چنان ديد برون شد و مرا واگذاشت . آنگاه نان و گوشت و آنچه مرا بايسته بود بنزد من فرستاد و گفت : « آن را طبخ كن . » اما من آن را واگذاشتم و دست بدان نزدم . پس از آن بيامد و آن را طبخ كرد و كار منزل خويش را سامان داد . يكى در را بكوفت كه پسرم بنزد وى رفت ، مردى بود كه از او پرسش مىكرد و مىگفت : « اين زن كه بنزد تو آمده چيزى از سامان دادن كار زنان را مىداند ؟ » از من پرسيد به دو گفتم : « آرى . » گفت : « با من بيا » كه با وى برفتم . مرا به خانه اى درآورد ، زنى را ديدم كه در حال وضع بود . پيش روى او نشستم و با وى سخن كردن آغاز كردم ، اما او با من سخن نكرد . مردى كه مرا بنزد وى برده بود . گفت : « ترا با سخن كردن وى چكار ؟ كار وى را سامان بده و از سخن كردن وى درگذر . » من ببودم تا پسرى آورد و كار وى را سامان دادم و بنا كردم با وى سخن كنم و نرمى كنم . گفتم : « اى كس ! با من حشمت ميار كه حق من بر تو مقرر است ، خبر خويش و قصهء خويش را با من بگوى و اينكه پدر اين كودك كيست ؟ » گفت : « مرا از پدر وى مىپرسى كه از او بخواهى چيزى به تو دهد ؟ » گفتم : « نه ، ولى مىخواهم خبر ترا بدانم . »